تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - آیا به من اجازه مى دهى زنا كنم ؟! - داستان پرسش جوانی از پیامبر (ص)
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

روزى جوانى نزد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آمد و با كمال گستاخى گفت : اى پیامبر خدا آیا به من اجازه مى دهى زنا كنم ؟

با گفتن این سخن فریاد مردم بلند شد و از گوشه كنار به او اعتراض كردند، ولى پیامبر با كمال ملایمت و اخلاق نیك به جوان فرمود:

نزدیك بیا، جوان نزدیك آمد و در كنار پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نشست . پیامبر از او پرسید: آیا دوست دارى كسى با مادر تو چنین كند؟ گفت : نه فدایت شوم .

فرمود: همینطور مردم راضى نیستند با مادرشان چنین شود.

بگو ببینم آیا دوست دارى با دختر تو چنین كنند؟ گفت : نه فدایت شوم . فرمود: همینطور مردم درباره دخترانشان راضى نیستند.

بگو ببینم آیا براى خواهرت مى پسندى ؟

جوان مجددا انكار كرد و از سوال خود پشیمان شد ...

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دست بر سینه او گذاشت و در حق او دعا كرد و فرمود: خدایا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامن او را از آلودگى بى عفتى حفظ كن.

 { آیا دین چیزی جز محبت است؟ }




نوع مطلب : داستان، جرعه از ذکر ( روایت و احادیث و ... )، روانشناسی !، 
برچسب ها : روایت از پیامبر، داستان، داستان اخلاقی،