تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - نشان دادن بهشت و جهنم
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 6 تیر 1391 :: نویسنده : حمید

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذیرفت و

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه

گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی

دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به

دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم. او به اتاق دیگری که درست

مانند اولی بود وارد شد دیگ غذا ... جمعی از مردم ... همان قاشقهای دسته بلند ...

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم اینجا شادند

در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟ با آنکه همه چیزشان یکسان است؟

 خداوند تبسمی کرد و گفت :

 خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی با

قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش

غذایی بگذارد.

از وبلاگ حقیقت عشق

و من الله توفیق





نوع مطلب : داستان، دل نوشته، 
برچسب ها : داستان، داستان عبرت انگیز، بهشت و جهنم، داستان کوتاه،