تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - جنگ رستم و جومونگ !!!
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 1 تیر 1391 :: نویسنده : حمید

واقعا این زن ها عجب موجوداتی هستن حتمی تا آخرش بخونید خیلی جالب 
نبرد رستم و جومونگ  

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!


ندارم ز امثال تو هیچ باک ......

که گر گنده ای من ز تو برترم


اگر تو یلی من ز تو یلترم

  

 رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

 منم مرد مردان ایران زمین


ز مادر نزادست چون من چنین


تو ای جوجه با این قد و هیکلت


برو تا نخورده است گرز بر سرت

  

 جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

 تو را هیچ کس بین ایرانیان


نمی داندت چیست نام و نشان


ولی نام جومونگ و سوسانو را


همه میشناسند در هر مکان


تو جز گنده بودن به چی دلخوشی


بیا عکس من را به پوستر ببین


ببین تی وی ات را که من سوژشم


ببین حال میدن در جراید به من


منم سانگ ایل گوکه نامدار


ز من گنده تر نیامده در جهان


تو در پیش من مور هم نیستی


کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی

 در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

 چنین گفت رستم به این مرد جنگ


جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ


چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی


که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی


مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟


من آن (تسو) سوسولت! نیستم


منم رستم، آن شیر ایــران زمین


(بویو) کوچک است در نگاهم همین

 بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

 جومونگ آمد از پشت تل سیاه


کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!


بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید


هم اینک صدایت به گوشــم رسید


سوسانو همواره بود همسرم


دهــم من به فرمان او این سرم


چون او گفته با تو نجنگم رواست


دگر هر چه گویم به او بر هواست!

  

 و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

 و این شد که رستم سخن تازه کرد


که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)


بگفت ای جومونگا که حرف دل است


که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست


که ما پهلوانیم و این است حالمان


که دادار باید رسد بر دل این و آن!

 و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند






نوع مطلب : دل نوشته، روانشناسی !، کمی لبخند، جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، داستان، 
برچسب ها : شعر طنز !، زن ها !،