تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - وقت‌شناسی
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 5 تیر 1391 :: نویسنده : حمید
در مراسم تودیع پدر پابلو ـ كشیشی كه 30 سال در كلیسای شهر كوچكی خدمت كرده و بازنشسته شده بود ـ از یكی از سیاست‌مداران اهل محل برای سخن‌رانی دعوت شده بود. در روز موعود، سیاست‌مدار تأخیر داشت و بنابراین كشیش تصمیم گرفت كمی برای حاضران صحبت كند. پشت میكروفن قرار گرفت و گفت: «30 سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین كسی كه برای اعتراف وارد كلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی‌هایش، باج‌‌گیری، رشوه‌خواری، فساد اخلاقی و هر گناه دیگری كه تصور كنید اعتراف كرد. آن روز فكر كردم كه جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه‌ی زمین فرستاده است. ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه‌ی اهل محل دریافتم كه در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیك دارد.»
در این لحظه سیاست‌مدار وارد كلیسا شد و از او خواستند كه پشت میكروفن قرار گیرد. در ابتدا از این‌كه تأخیر داشت عذرخواهی كرد و پس از ذكر خوبی‌های پدر پابلو گفت به یاد دارد كه زمانی پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین كسی بود كه برای اعتراف مراجعه كرد!



نوع مطلب : کمی لبخند، داستان، 
برچسب ها : پند اخلاقی، داستان،