تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - فیسلوف و پدرش
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 5 تیر 1391 :: نویسنده : حمید
فیلسوفی در جایی گفته: وقتی من 1 ساله بودم، پدرم 31 سالش بود؛ یعنی سنش 31 برابر من بود. وقتی من 2 ساله بودم پدرم 32 ساله شد؛ یعنی 16 برابر سن من. وقتی من 3 ساله شدم، پدرم 33 ساله شد؛ یعنی 11 برابر من. وقتی من 5 ساله شدم، پدرم 35 ساله شد؛ یعنی 7 برابر من. وقتی من 10 ساله شدم، پدرم 40 ساله شد؛ یعنی 4 برابر من. وقتی من 15 ساله شدم، پدرم 45 ساله شد؛ یعنی 3 برابر من. وقتی من 30 ساله شدم، پدرم 60 ساله شد؛ یعنی 2 برابر من. می‌ترسم اگر ادامه بدهم از پدرم بزرگ‌تر شوم!!!



نوع مطلب : کمی لبخند، داستان، 
برچسب ها : داستان خنده دار، خنده،