تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - چرا والدین پیر می شوند ؟!!!
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 1 تیر 1391 :: نویسنده : حمید
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. 
بنابراین، شماره منزل او را گرفت. 
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام» 
رییس پرسید: «بابا خونس؟» 
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله» 
ـ می تونم با او صحبت کنم؟ 
کودک خیلی آهسته گفت: «نه» 
رییس که خیلی متعجب شده بود و می‌خواست هر چه سریع‌تر با یک بزرگ‌سال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟» 
ـ بله 
ـ می تونم با او صحبت کنم؟ 
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»  ـ بله 
ـ می تونم با او صحبت کنم؟ 
دوباره صدای کوچک گفت: «نه» 
رییس به امید این که شخص دیگری در آن‌جا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام 
بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آن‌جا هست؟» 
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس» 
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: 
«آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟» 
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟» 
ـ مشغول چه کاری است؟ 
کودک همان طور آهسته جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.» 
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی‌کوپتری از آن طرف 
گوشی به دل‌شوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟» 
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی‌کوپتر» 
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آن‌جا چه خبر است؟» 
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد ، پاسخ داد: «گروه جست‌وجو همین الان از هلی‌کوپتر پیاده شدند.» 
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: 
«آن‌ها دنبال چی می‌گردند؟» 
کودک که هم‌چنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می‌کرد با خنده‌ی ریزی پاسخ داد: 
«من»!!




نوع مطلب : کمی لبخند، داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان زیبا، داستان خنده دار، حکایت، و ...،