تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - پسرک
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 23 مرداد 1390 :: نویسنده : حمید

پسرک مرددّ بود ؛ نمی دانست چه کند ؛ البته بار اولش هم نبود . با این حال برایش سخت بود . عرق بر پیشانی اش نشست ؛ صورتش سرخ شد . با دکمه ی لباس مندرسش بازی می کرد .

سرانجام تصمیم خود را گرفت . رفت جلوی مغازه ؛ مغزه دار حواسش نبود . نگاهی به اطراف خود کرد ، کسی را متوجه خودش ندید ...

دست جلو برد تا مقداری خوراکی بردارد اما منصرف شد . شاید به خاطر این بود که از عاقبتش می ترسید ؛ چون طعم تلخ آن را چشیده بود . او یک بار دیگر هم این کار را کرده بود ولی صاحب مال بی رحم دست چپ او را قطع کرد . او به فکر آن روز افتاد تا زمانی که مغازه دار او را صدا زد و گفت که می خواهد ببندد . او از مغازه دار طلب مقداری خوراکی کرد ولی مرد مغازه دار هیچ توجهی به او نکرد . و او هم آهسته از آن جا رفت . پسر ، شب ها توی کوچه ها می خوابید و روزها دنبال کار می گشت ولی آخر چه کسی به یک نوجوان که با یک دست بیش نیست ؛ کار می دهد ؟ پسرک تا جایی که توانست دور شد ، دور دور ...

به کوچه ای رسید . نا امیدانه با ناخن های دست راستش به دیوار های کاه گلی کشید و قدم های آهسته ای بر می داشت تا جایی که از حال رفت و بر زمین افتاد و چند ساعت بعد به هوش آمد ولی از فرط گرسنگی گیج بود . چشمانش تار می دیدند . او نا امیدانه انتظار مرگ را می کشید . ناگهان پسرک سگی را دید که دوان دوان به طرفش می آمد و چند نفر دنبال آن سگ ...

بله آن روزی که او غذا را برداشت ؛ برای خودش نبود ؛ برای سگی بود که در همان وضعیت عصفناک ، مانند خودش در کنار کوچه افتاده بود و او غذ را برایش او می خواست .

به قلم علی شهمیرزادی

« و من الله توفیق »





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :