تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - جسد اسکندر و سخن حکیمانه ؟!
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 21 مرداد 1390 :: نویسنده : حمید

وقتی اسکندر پادشاه مقتدر جهانگشای یونان ، از دنیا رفت ؛ او را در تابوتی از طلا گذاردند . حکمای یونان در مراسم او شرکت کردند و هر کدام در برابر تابوت طلایی او ایستادند و سخنان عبرت انگیزی به او اضهار داشتند .

اولی جلو آمد و گفت : ...

گفت : این پادشاه قبلا طلا را پنهان می نمود اما حالا طلا او را پنهان کرده است .

دومی جلو آمد و خطاب به او گفت : تمامی کرهخ ی زمین را گشت و به تصرف خود در آورد اما از همه ی جهان تنها چند وجب قبر نصیبش شد .

سومی پیش آمد و شروع به صحبت کرد : ببین چگونه رویای شیرین زندگی به سر آمد و سایه ی آسایش زایل گردید ؟!

نفر چهارم لب به سخن باز کرد : قادر نیستی که حتی یک دست خود را حرکت دهی ؛ حال آن که دنیا را با یک دست تکان می دادی !

نفر پنجم گفت : قادر به گریز از قبر تنگ و تاریک خود نیستی و حان آن که دنیای وسیع و روشن را برای خود تنگ و کوچک می شمردی !

نفر ششم پیش آمد و گفت : این میت گروه کثیری را کشت تا خود زنده بماند اما بالاخره خودش هم زنده نماند !

نفر هفتم آمد و گفت : چه زشت بود تکبر دیروز و تواضع امروز تو !

نفر هشتم دختر پادشاه ایران بود وگفت : من گمان نمی کردم که پیروزمند بر پدرم ؛ شکست بخورد .

نفر نهم که رییس طباخان بود ؛ گفت : چیدنی ها را چیدم ، متکاها را گذاشتم ، سفره های طعام را گستردم ؛ اما چه سود که از صاحب و صدر نشین مجلس خبری نیست !

( توضیح : از صحت آن اطمینانی ندارم و قضاوت را به شما وا می گذارم . )

« و لا قوة الا بالله »





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :