تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - پدر ؟ ...
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 18 مرداد 1390 :: نویسنده : حمید

حالم دست خودم نبود ؛ دیگه نمی تونستم تحمل کنم . زدم زیر گریه . هنوز هم وقتی یاد اون زمان میفتم حال عجیبی به من دست می ده ؛ نمی دونم شاید ...

یعنی واقعا ممکن است یه همچین چیزی اتفاق بیفتد ؟ رفقام که سال ها این کاره بودند ، هضم کردن این موضوع براشون خیلی سخت بود ؛ چه برسه به من ...

وقتی از هلکوپتر پیاده شدیم ؛ چند تا بچه وسط خیابان داشتند گریه می کردند و مادرشان را صدا می زدند ؛ حیوانات زخمی که از شدت جراحت به خود می پیچیدند . ناله ای که می کردند ، هنوز هم تو سرم می پیچه ؛ صدای آدم هایی که تک و پار از گوشه کنار میومد . بالاخره کارو شروع کردیم ؛ رفتیم به نواحی خطرناک تر .

نمی دونم چرا ؛ ولی اون مرد زیر اون آوار زنده مونده بود . من بچه ها رو صدا زدم . رفتیم سراغش . به جرأت می تونم بگم یه جای سالم تو بدنش نمونده بود . هر جور شده اونو بیرون کشیدیم . اون اولین کسی نبود که زنده از زیر آوار بیرون میومد ولی اون نتونست دوام بیاره . تنها عکس العملش فقط یه چیز بود ؛ اون به یه جا توی سنگ و خاک و آهن اشاره کذد و بعد چشمانش رو برا همیشه بست .

خدایا! یعنی چی می تونه این قدر برا این مرد اهمیت داشته باشه ؟ من و صالح رفتیم به سراغ محل ولی کار دو نفر نبود . رفتیم که با چند نفر برگردیم . به بچه ها گفتم تجهیزات رو بیارن ؛ ولی کدوم تجهیزات ؟ من فکر می کردم به غیر از بیل و کلنگ هم چیز دیگری پیدا می سه ولی زهی خیال باطل !

خلاصه برات بگم رفتیم سراغ نشونه بعد از نیم ساعت تمام ماجرا دستمون اومد ...

بابا بزرگ ؟ بابابزرگ ! تو رو خدا گریه نکن خواهش می کنم بابا بزرگ ... فقط بگو آخرش چی شد ؟ فقط به من بگو اون جا چی دیدی ؟

اون جا به تپه کوچکی از خاک رسیدیم ؛ صدا میومد ؛ صدای نوزاد بود ... خاکا رو کنار زدیم ؛ ولی اون چیزی که بچه رو زنده نگه داشته بود ؛ مادری بود که برای حفظ جون پاره تنش اونو  در بغل گرفته بود و خودشو انداخته بود روش . آره مادر همون تپه خاک بود ... هنوز درکش برام سخته .

- حالا بابا بزرگ اون بچه هه چی شد ؟

- اون الان پدر تو ست ... ! 

نویسنده دوست عزیزم ، علی شهمیرزادی

« و من الله توفیق ... »





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :