تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - خیار و خواجه نظام الملک (!)
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 9 تیر 1390 :: نویسنده : حمید

باغبانی که در باغ خویش ، حیار کاشته بود ؛ مشاهده کرد که تعدادی از خیار ها ، پیش از موعد مقرر رسیده است . او با خود اندیشید که این ها را پیش خواجه نظام الملک ببرد و انعامی دریافت کند ؛ لذا چند خیار نازک و گل به سر را خدمت خواجه برد ...


خواجه با عده ای از یان مشغول استراحت بودند . باغبان بر او وارد شد و خیار ها را در مقابلش نهاد .

خواجه نظام الملک ، خیاری برداشت و شروع به خوردن کردن کرد . یاران انتظار تعارف داشتند ؛ اما خواجه ، همه ی خیارها را خورد و بر خلاف عادت ، به هیچ کس تعارف نکرد .

 

وقتی باغبان اجازه ی مرخصی طلبید ؛ خواجه سی دینار طلا به او انعام داد و او رفت .

خواجه به یارانش گفت : ای یاران ! خیارها تلخ بودند (!) ؛ یکی از یکی تلخ تر ! من ترسیدم که به شما تعارف کنم و طعم تلخ آن ها ، شما را آزار دهد . این باغبان پیر که خیار ها را آورده بود ؛ رنج بسیار کشیده و امید فراوانی به دریافت انعام داشت . اگر شما تلخی خیار را بر او فاش می ساختید ؛ آن مرد ، خسته و آزرده خاطر می گشت . به خاطر این ، من خیارها را تنهایی خوردم و بر تلخی آن صبر کردم و پیش روی او چیزی نگفتم !!!







نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :