تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - نامه ی چارلی (!) ...
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 6 تیر 1390 :: نویسنده : حمید


« ... نیمه شب ، هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن ولی حال آن رانند تاکسی را بپرس که تو را به منزل می رساند . حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت ؛ مبلغی پنهانی در جیبش بگذار .


دخترم ، جرالدین ، چکی  سفید امضا برای تو فرستادم که هرچه دلت خواست ، در آن بنویسی و آن را خرج کنی ولی هر وقت خواستی ، دو فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست (!) ؛ بلکه متعلق به مرد فقیر گمنامی است که امشب به یک فرانک نیاز دارد ؛ جستجو لازم نیست ، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی ، همه جا می یابی ! ... »


بخشی از نامه ی چارلی چاپلین به دخترش 

« ... و لاقوة الا بالله العلی العظیم ... »





نوع مطلب : داستان، جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، 
برچسب ها :