تبلیغات
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... - خدا کجاست ؟!!
 
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ...
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!)
                                                        
درباره وبلاگ

ساده ولی پرمحتوا (!)

خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا !
ما به یادت باشیم ؟؟؟!!!
دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ...
واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه !
خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید )
مدیر وبلاگ : حمید
نویسندگان
نظرسنجی
سلام . وبلاگ را چگونه ارزیابی کردید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : حمید
دو تا برادر شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن. دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی

میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.

 خلاصه آخر بابا مامانشون شاکی میشن، میرن پیش حکیم محل، میگن:‌

 تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر ما رو درآوردن.

 حکیم میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیرسه، باید یکی یکی بیاریدشون.

 خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، حکیم ازش میپرسه:

پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟

...

 پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار رو نگاه می‌کنه.

 باز می‌پرسه: پسرجان ، می‌دونی خدا کجاست؟

دوباره پسره به روش نمیاره.

 خلاصه دو سه بار حکیم همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره

 آخرش حکیم شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!

پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاق خودش، در رو هم پشت سرش می‌بنده.

 داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟

 پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا رو پیدا نمیکنن . فکر می‌کنن ما برش داشتیم !!!





نوع مطلب : کمی لبخند، داستان، 
برچسب ها : داستان های طنز، داستان های زیبا، داستان،