تبلیغات |
جرعه ای از ذکر ؛ جرعه ای از عشق ... باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم / شد شد ؛ نشد دهنم را عوض کنم (!) درباره وبلاگ ![]() ساده ولی پرمحتوا (!) خدا جون تو هم چه انتظارهایی داریا ! ما به یادت باشیم ؟؟؟!!! دمت گرم (!) ما مثلاً اشرف مخلوقاتیما !!! ... واقعاً ما پر روییم (!) حالا بگو نه ! خدایا شاید فرشته ها راست می گفتند ... ولی نه من خودمو اثبات می کنم ... (حمید ) مدیر وبلاگ : حمید موضوعات مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان برچسبها پیوندهای روزانه پیوندها آمار وبلاگ
به او که خدایی او را سزد و بس...
الهی ! اول تو بودی و آخر تویی ، همه تویی و بس ، باقی هوس . الهی ! نام تو ما را جواز ، مهر تو ما را جهاز ، شناخت تو ما را امان ، لطف تو ما را عیان . ضعیفان را پناهی ، مومنان را گواهی ، چه عزیز است آن کس که تو خواهی . نه شناخت تو را توان نه ثنای تو را زبان ، نه دریای جلال و کبریای تو را کران ، پس تو را مدح و ثنا چون توان ، تو را نداند کس ، تو را تو دانی و بس . خداوندا ! خود کردم و خود خریدم ،آتش بر خود ، خود افروزانیدم . مهربانا ! اکنون که در غرقاب ام ، دستم گیر که گرم افتادم . بارالها ! آمده ام تا در سایه ی مهد تو خستگی را از خود برهانم و کوله بار سنگین گناهانم را بر زمین بگذارم . از پشت کوه های آرزو های طولانی ، از آن سوی دریاهای غرور و خود خواهی آمده ام تا سر در آستانه ی پر عظمت تو بگذارم و های های بگریم ... آمده ام تا دست های مرا بگیری ؛ با کفش هایی از امید آمده ام تا مرا ببخشایی و گل آرامش را در دل بپرورانم و اطمینان درو کنم ؛ و نماز عشق بخوانم ...
نوع مطلب : جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، برچسب ها : عصر خلافت خلیفه دوم بود. سه نفر از روحانیان برجسته یهود با همراهان، وارد مدینه شدند و باخبر شدند که خلیفه دوم، جانشین پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله) شده است. نزد او رفتند و پرسیدند:... ادامه رو از دست ندید! نوع مطلب : جرعه از ذکر ( روایت و احادیث و ... )، برچسب ها : حضرت علی (ع)، حقانیت امام علی (ع)، خدای من! بر ناتوانی خویش اقرار دارم مهربان ترین! بر فقر و نداری خود معترفم پروردگار من! بر گناهان و اشتباهاتم شرمگینم و ... ادامه مطلب نوع مطلب : جرعه از ذکر ( روایت و احادیث و ... )، جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، برچسب ها : ( این همه سایت و وبلاگ به ذوالقرنین پرداختند ، ما هم گفتیم آستین بالا بزنیم و شانس خودمونو امتحان کنیم ! )
![]() ذوالقرنین به سوی مغرب لشکر کشید و با جنگ و جهاد به کشور گشایی پرداخت . او کوه و دشت را زیر پا می گذاشت و از گرما و سرما نمی هراسید و همواره و ناهموار برای او تفاوتی نداشت ؛ زیرا خدا وی را بر زمین مسلط و فرمانبرداری و اطاعت سربازان را نصیب او کرده بود و آنچه برای استحکام قدرت وی لازم بود به او ارزانی داشته بود و مشیت خداوند بر این قرار گرفته بود که او را به پیروزی های با ارزش و فتوحات بی نظیری برساند . ادامه رو بنگر! نوع مطلب : جرعه از ذکر ( روایت و احادیث و ... )، برچسب ها : این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو آینه در جواب من باز سکوت می کند باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو ادامه اش جالبه! نوع مطلب : جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، برچسب ها : تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه سِحر صوت ات جذبه ی داوود با خود داشت بهشت ات سبز تر از وعده ی شداد بود اما
- برایم برگ برگ اش دوزخ نمرود با خود داشت ادامه اش جالبه! نوع مطلب : داستان، جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، برچسب ها : ای گرفته بر سگ نفست خوشی
در تو افکنده ز شهوت آتشی ، آب تو آن آتش شهوت ببرد از دلت نور و ز تن قوّت ببرد تیرگیّ دیده و کرّیّ گوش پیری و نقصان عقل و ضعف هوش ، این و صد چندین سپاه و لشکرند سر به سر میر اجل را چاکرند ادامه مطلب نوع مطلب : داستان، جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، برچسب ها : ژنده ای پوشیده می شد پیر راه
ناگهان او را بدید آن پادشاه گفت : من به ، یا تو ؟ هان ای ژنده پوش پیر گفت ای بی خبر ، تن زن خموش گرچه ما را خود ستودن راه نیست کان که او " خود را ستود " " آگاه " نیست _ لیک چون شد واجبم ، چون من یکی به ز چون تو صد هزاران ، بی شکی زان که جانت ذوق " دین " نشناخته ست نفس تو از تو " خری " بر ساخته ست وان گهی بر تو نشسته ای امیر تو شده در زیر بار او اسیر ادامه مطلب عالیه !!! نوع مطلب : جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، داستان، برچسب ها : باور نمی کنید ! ولی من
دستم به خون خویشتن آلوده است من خود گواه می شوم / - آری : دستم همیشه دشمن بوده است بر من ببخش دست محبت ! - این گونه سرد مهری دست ام را - ادامه مطلب را بخوانید . نوع مطلب : جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، برچسب ها : پسرک مرددّ بود ؛ نمی دانست چه کند ؛ البته بار اولش هم نبود . با این حال برایش سخت بود . عرق بر پیشانی اش نشست ؛ صورتش سرخ شد . با دکمه ی لباس مندرسش بازی می کرد . سرانجام تصمیم خود را گرفت . رفت جلوی مغازه ؛ مغزه دار حواسش نبود . نگاهی به اطراف خود کرد ، کسی را متوجه خودش ندید ... ادامه مطلب نوع مطلب : داستان، برچسب ها : تابوت را گذاشت همین جا کنار آب خط زد عبور تند سکوت را ادامه مطلب را نخوانی ؛ از دست دادی ؛ از ما گفتن ! نوع مطلب : جرعه ای از عشق ... ( مطالب شعر گونه و ... )، برچسب ها : |
||